آمار من و سربازی
خاطرات سربازی

امروز صبح رفتیم میدون صبحگاه و محمد علی طاهری (بچه تهرونیه) نرمش داد و کلی نرمش کردیم. بعد رژه  رفتیم و برگشتیم بازم رفتیم کلاس. تقریباً همه ی کلاسا آخرین جلساتشون بود. بعد از کلاس مثل دیروز اومدیم و زود وضو گرفتم و رفتم تو نماز خونه ی بالا نمازمو خوندم و فوری با جواد خودمو گذاشتم تو سلف و زودتر از همه ناهار رو خوردیم. بعد خواستم مثل دیروز از پشت سلف جیم بزنم از کنار ساحل بیام که نگاه کردم دیدم همه: شهابی پور، رمضانی، ایرانی، ترکی و ... درست وسط راه برگشت وایساده بودن و بنابر جمله ای که می گوید: همیشه مخفی ترین جا جلوی چشم هاست. رفتم درست از کنارشون بدو رد شدم و رفتم طرف خوابگاه. بخیر گذشت برگشتم دیدم جواد هم داره می یاد. اومد گفت گیر دادن بهش و گفته بودن برگرد احترام 8 قدم بگذار شهرام هم اومد. دراز کشیده بودم رو تخت جواد و جواد و شهرام هم دور و برم بودن یه دفه یه سایه از جلوی در خوابگاه ردشد و دوباره برگشت!! شهابی پور فرمانده ی گروهانمون بود اومد و گفت چرا تو خوابگاهید و خلاصه عصبانی شد و گفت سریع می رید موها رو با 4 می زنید و می یایید. ما هم که دیدیم دیگه چاره ای نیست رفتیم و من با 6 زدم و اون 2 نفر با 4 زدن و برگشتیم پاچه خوارانه ادای احترام کردیم بعدازظهر رفتیم تا میدون صبحگاه و بعد از رژه رفتن میاندوآبی اومد وعده ای شیرین داد. وعده ای که خیلی وقتی بود انتظار شو می کشیدیم بعد از صف شدن داد زد سر یه دانشجو و دستور بازداشت شو داد و بعد گفت 27 اسفند ساعت 2 می رید خونه و روز جمعه 14/1/88 رأس ساعت 4 بعدازظهر پادگان هستید و من هست و نیست اون دانشجویی رو که ساعت 4:01 بیاد به باد می دم.

آقای دانشجو دارم تأکید می کنم نبینم کسی دیر بیادها می رید خونه سلام گرم ما رو هم به خونواده می رسونید. بعد هم صف شدیم و اومدیم خوابگاه. من یه درخواست مرخصی ساعتی دادم که برم برای بچه ها بلیط بگیرم. با دردسر مرخصی رو گرفتم و رفتم در نگهبانی دفترچه رو دادم به دژبان گفت به صف وایستید.

ولی بعد منو صدا کرد و گفت بیا برو یه کارت شارژ ایرانسل بگیر برای سر نگهبان من هم رفتم و موبایلم رو گرفتم و یه کارت ایرانسل گرفتم و برگشتم تو پادگان. موبایل رو گذاشتم بودم تو پوتین که دفترچه رو بگیریم و بیایم بیرون ولی وقتی رفتم بهم گفتن که تاریخ مرخصی رو به جای 21/12 تا 21/12 منشی گیج زده 22/12 تا 22/12 بدو پیش سرنگهبان ببین چی می گه. رفتم گفت نمی شه تغییر داد. جعل اسناد می شه برگشتم و با منشی با سوزن 22 شد 12 حالا موبایل هم تو پوتین پیشمه.

برگشتیم در دژبانی و دفترچه رو دادم و مرخصی ok شد. با تاکسی رفتم تا رشت به 700 تومان بعد 100 تومان دادم تا رفتم تا فلکه شهرداری و 3 تا بلیط گرفتم برای خودم و علیرضا و مهدی برای اصفهان و 2 تا برای یزد برای جواد و حسام. بلیط اصفهان از 8 هزار تومان شده بود 10 هزار تومان و بلیط یزد از 12 هزار تومان شده بود 15 هزار تومان – یه هات داگ خوردم نیم کیلو تخمه آفتابگردان خریدم و برگشتم پادگان دور بروبچ تخمه خوردیم و نماز خوندم و خوابیدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 13:0  توسط حامد ایرج پور  | 

آره خدا امروز رو بخیر کرد

امروز خوب بود . صبح رفتیم تا میدون صبحگاه و فوری برگشتیم رفتیم کلاس ، بین کلاس هم با بچه ها رفتیم مثل معمول بوفه یه دلستری و بیسکویتی و ....

بعد ناهار هم کمکی رژه رفتیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:58  توسط حامد ایرج پور  | 

امروز خیلی بد بود یعنی بدترین و سخت ترین لحظه ها رو تجربه کردیم. صبح بعد از صبحونه چون نظافت محوطه یگان بودم دور تا دور یگان می گشتم و آت و آشغال هایی رو که این ور و اون ور یگان ریخته بودن رو جمع کردم. از لای درختها بگیر تا توی چمن ها. سر جمع کردن آشغالها با پیمان میرزایی ارشدی که معروفه به ارشد مهربون یه جورایی دعوام شد. داد زدم سرش. بعد از نظافت صف شدیم و رفتیم میدون صبحگاه و تا دلت بخواد ورزش و نرمش بهمون دادن بعد تازه صفمون کردن و یه نفس دویدیم تا جلوی انبار اسلحه و برای اولین بار تفنگ ها رو تحویل گرفتیم. مال من بدبخت دستگیره گلن گددن که نداشت. قنداقش هم حسابی لق بود بعد از تحویل اسلحه رفتیم توی میدون صبحگاه روبروی یگان یکم و عبدالهی شروع کرد به آموزش پیش و پا و دست فنگ. تو همین حال و هوا بود که شهابی پور یه هو یادش افتاد به جریان خنده ی صبح. جریان از این قرار بود که صبح سر صف بودیم که شهابی و همتی اومدن. یکی از بچه ها خیلی شدید و بلند ایست کشید. از بس شدید ایست کشیده بود بچه ها یه کمی خندیدن. حالا برای تلافی مارو خوابوند و 50 تا شنا داد روی آسفالت زبر محوطه. هر کی هم که بریده بود اسمشو می نوشت و پاس براش می زد. علیرضا موچگانی هم که از پنج شنبه پیچونده بود و از جمه شب نهست خورده بود دیشب برگشت و امروز فرستاده بودنش رشت تا گواهی دکترش رو تأیید کنه. توی پادگان شایع شده بود که بازداشتش کردن.

از ساعت 8 که مارو دووندن و شنا بردن و دوش فنگ و پا فنگ و کوفت فنگ دادن ساعت 11:45 دقیقه دیگه خدا دمش گرم اذون ظهرش شد و نماز باعث شد که سگ دوزدن تموم بشه.  به دو رفتیم تا جلوی انبار اسلحه تا تفنگ ها رو تحویل بدیم و بریم نماز سر نماز همه تو حال چرت بودن. بچه های گروهان رو باید می دیدی باید هلشون می دادی تا راه برن. توی برگشت از مسجد یه سوژه ی جالب تعدادی از دانشجوها رو یه کم حالشونو عوض کرد. یه توله سگ کوچولو از مادرش جدا شده بود و زوزه می کشید. در حالی که مادرش بالای سرش واساده بود. رفتم ناهار و بعد از ناهار به زور خودمونو رسوندیم تا توی خوابگاه. من که دیگه بی خیال تنبیه روی تخت خوابیدن شدم. به محض رسیدن توی خوابگاه دراز به دراز افتادم روی تخت و شوت گاز خوابم برد. ساعت 3 بود که دوباره اعلام کردن که یاید به صف بشیم. باز هم بردنمون توی میدون و نظام جمع و قدم رو و قس علی هذا دادن تا خود 5. وای دیگه مرگ رو جلوی چشمهامون می دیدیم. تازه اون میاندوآبی هم اومده بود و می خواست توی این هاگیر واگیر سان هم ببینه. عبدالهی هم امروز از اون دنده بلند شده بود و تهدید پشت تهدید می داد که وای به حالتون اگه ایراد بگیره. ما هم در حد کلبه وحشت جفت کرده بودیم.  از شانس هم همه ی دسته های دیگر هم اومدن رفتن پشت دسته ی ما و دسته ی ما شد دسته ی اول و من هم که تو صف اول بودم. آقا دیگه گفتیم جهنم از کف پا و پاشنه و زانو وچشم و... همچین پا می کوبیدیم که دیگه دست از سرمون بردارن ولی خداییش خوب رژه رفتیم و میاندوآبی خوشش اومد. ولی دسته ی یک رو خیلی بدو بی راه گفت بهشون ما هم که شارژ شده بودیم. عبدالهی مربی دسته ی ما بود داشت بال در می آورد. شهابی پور هم که مربی دسته ی 1 بود در حال ضد حال بنفش بود. عبدالهی رفته بود به میاندوآبی گفته بود. این دسته هه، این دسته هه مال من بودها ...

اومدیم توی خوابگاه و از فرت ضعف دیگه تاب موندن نداشتیم. من و علیرضا سیف و ایمان و مهدی حیدری رفتیم بوفه و نفری یه دلستر و ساقه طلایی زدیم تا یه کمی جون گرفتیم 1دلستر + 1 ساقه طلایی شد 750 تومان. بعد اومدیم خوابگاه و من از علیرضا موچگانی کتاب سایه روشن   رو گرفتم که بخونم تا حالا 10 صفحه شو خوندم شهرام شوبیری که امر بر مستعفی فرمانده س و توی خوابگاه ماس بهم گفت اسم من رو هم توی خاطراتت بنویس که 50 سال دیگه که می خونی ما رو هم یاد کنی. حالا نوشتم ببینم 50 سال دیگر یادش می کنم یا نه. فکر کنم دیگه وقت خواب باشه. مشغول کتاب سایه روشن بشم ببینم چی می شه. راستی امروز شایع بود که 27 اسفند بومی هارو می فرستند مرخصی 26 حدود 500 کیلومتری ها رو و 25 حدود 1000 کیلومتری ها رو. قرار شد ما هم بگیم از کوهرنگیم و 1000 کیلومتر راه داریم تا خونه. خدا فردا بعدازظهر را به خیر کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:57  توسط حامد ایرج پور  | 

صبح بعد از صبحونه اومدیم و لوحه رو دیدم که واسه من 2 جا نظافت نوشته بود. دوباره نظافت خوابگاه 4 و نظافت محوطه یگان.اعصاب قاط شد رفتیم دعوا و فوراً این علم دوست خنگ کم آورد و نظافت خوابگاه رو لغو کرد. با حسام 1 دور دور یگان زدیم و 2 تا پوسته کیک و بیسکویت جمع کردیم و نظافت تموم شد. با حسام رفتیم تا لب ساحل هوا مه آلود بود و خیلی خوشگل و باحال. برگشتیم و صف شدیم و منتظر شدیم تا همتی و شهابی پور اومدن بعد از چند دقیقه یه صحنه ی باحال دیدیم هر دوشون لباس ورزشی یه دست قرمز پوشیده بودن و بدو بردنمون میدون صبحگاه و 3 دور دورمیدون دووندنمون. بعد شهابی وایساد و نرمش داد بعد محمد علی طاهری رو کشید بیرون اونم نرمشهای کششی رو شروع کرد. بعد به صف شدیم و رفتیم کلاس احکام و اخلاق و عقیدتی بعد نماز و ناهار. ناهار قیمه بود. یه پرس خوردیم و عمو خسرو رو دیدم که دنبال پایه می گشت واسه پرس دوم ناهار. ما هم که عشق پایه شدن برای رفقا بودیم رفتیم گرفتیم. بعدازظهر به صف شدیم و رفتیم جلوی گردان دوم دانش آموزی و رفتیم توی انبار اسلحه و اسلحه هامون که ژر3 بود رو جا شو دیدیم. مال من 620 بود.

بعد بدو اومدیم خوابگاه و عصر من و حسام و خسرو و ایمان رفتیم کنار ساحل و نیم ساعتی ابی خوندیم. امروز توی آب روشویی که خیلی ها مسواک می زدن و آب می خوردن کرم دیده شده بود و موضوع به شهابی هم نشون داده شده بود. الان هم دیگه وقت خوابه.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:56  توسط حامد ایرج پور  | 

امروز همونطور که نوشتم تا ساعت 1 صبح چون میز پاس بودم بیدار بودم. بعد علیرضا سیف زاده اومد جای من و من خوابیدم صبح هم از 5 تا 7 پاس داشتم همونجا. جواد اینها قرار شد برن صبحونه (جواد و ایمان و حسام) و بعد از اینکه خوردن واسه ی من هم صبحونه و چای بیارن ولی جواد زودتر اومد و جای من وای ساد پاس و من سریع رفتم صبحونه را که نون و پنیر بود خوردم و اومدم چای بدست و جواد رفت تا ساعت 7 نظافت یگان بود. و نظافت که تموم شد بچه ها که صف شده بودن حرکت کردن طرف میدون صبحگاه چون امروز صبحگاه مشترکِ. من منتظر بودم که برن و من بپیچونم. دسته که رفت علیرضا اومد و من لفتش می دادم که نرم صبحگاه ولی تو همین حال و هوا بودیم که رمضانی اومد من چون خوشم ازش نمی یاد بهش احترام که نذاشتم هیچی محل هم بهش نگذاشتم واسه همین هم گیر داد که اینجا چند تا میز پاس داره مگه؟! من هم گفتم دوستم تازه اومده دارم تحویلش می دم و با حوصله شروع کردم به پر کردن دفتر تحویل پاس. تا اینکه اون رفت و من دویدم داخل خوابگاه و کمدم که به هم ریخته بود رو مرتب کردم و برگشتم و رفتم طرف میدون صبحگاه. امروز برای اولین بار توی صبحگاه مشترک رژه رفتیم با طبل. بعدش دوباره برمون گردوندن و حسابی رژه بردن بعد عبدالهی اومد و" نظر به" رو نزدیک 2 ساعت یه سره تمرین داد و کمرمونو خشکوند از بس پا کوبیدیم. بعد بدو اومدیم تا یگان و تا رسیدیم گفتن دفتر قلم بردارید و برید مسجد. نیم ساعتی الاف نشسته بودیم و حسابی تو چرت بودیم که آقای باقرپور مسئول حفاظت اطلاعات اومد و از حفاظت اطلاعات حرف زد جریان به سوال پرسیدن رسید و سوالا زوم شد به رمضانی و اینکه تهدید کرده بود به زدنش که امروز توی صبحگاه تهدید کرد و بعد از تنبیه کردناش گفتیم. سرو صدای همه بلند شد و یارو قول داد که بررسی کنه. من از 11 تا 1 پاس داشتم ولی باقرپور نگذاشت برم و حدود 12 بود که کلاس تموم شد و رفتم سر پستم. اونجا واساده بودم که رمضانی و شهابی پور رفتن سمت مسجد واسه نماز. چند دقیقه ای طول کشید که شهابی اومد و رفت توی اتاق میاندوآبی و فوراً با هم رفتن بیرون و با باقرپور (مسئول حفاظت) برگشتن تو اتاق میاندوآبی و رمضانی رو خواستن توی اتاق و 20 دقیقه بعد رمضانی عصبانی رفت از اتاق بیرون و رفت بالا. خلاصه حال که خیلی کردیم. ساعت 1 شد و پاس تموم شد. بعدازظهر یه مشت رژه بردنمون و شب تموم شد. خیلی خسته بودم یادم نیست کی خوابم برد. راستی امشب علیرضا موچگانی برگشت. دو روز نهست خورده و قرار فردا بره رشت برای تأیید گواهی پزشکیش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:55  توسط حامد ایرج پور  | 

امروز ساعت 8 صبح [بعد از مدتهاتا این موقع خوابیدیم] بیدار شدیم. تا چای گرم بشه ناخنکی به شیرینی هایی که دیشب از شهر خریده بودیم زدم. باز روزنامه پهن کردیم و نون لواش + پنیر + خامه شد یه صبحونه ی (دبش و مقوی) که با چای داغ بعدش تکمیل شد.

همه چیز برای یه تفریح جالب مهیا بود. بعد از صبحونه و دوباره پرداختن به چلسمه جات آماده شدیم و حدود 11 صبح بود که زدیم بیرون ایندفعه رفتیم بازار کاسپین و پردیس (فکر می کنم). بازار خیلی خوبی بود من که اهل بازار بازی نیستم خیلی خوشم اومد. همه چیزی توش بود. و قیمتها هم به نظرم مناسب بود.

خلاصه پرسه ای زدیم و من روسری ها و لوازم و ابزار و لواشک ها و وسایل ماهیگریش به چشمم خیلی جالب اومد. 3 تا روسری هم خریدم. هر کدام 3000 تومان می خواستیم بریم که علیرضاسیف مموری گوشیش که micro SD یک گیگا بایت بود رو گم کرد. با هم کلی گشتیم. یه دختر 7-8  ساله ی زبون دار انزلی چی اومده بود و یه بسته از این آلوچه ترشا دستش بود و داشت تند و تند می داد به یه بچه ی کوچولو که توی کالسکه با خودش آمده بود. هی می پرسید. آقا چی گم کردید؟ گفتم مموری. گفت. آره آقا بگردید که یهو کسی پیدا نکند. بش گفتم خانم کوچولو می شه بیایی اینطرف که من زیر پاتو بگردم. اومد و گفت: آقا بگید پیجش کنن شاید پیدا بشه. خلاصه مموری رفت که رفت. با تاکسی رفتیم میدون اصلی انزلی و نفری یه ساندویچ خوردیم. من و 2 نفر دیگه ساندویچ مرغ + مغز خوردیم و 2 تای دیگه ساندویچ مرغ. مجموعاً 7300 تومان شد.

بعد هم عموخسرو 1 کیلو بامیه(شیرینی) خرید و راه افتادیم طرف ویلا. سر راه 2 بسته سرماخوردگی، آموکسی سیلین و یه شیشه شربت اسپکتورانت کدئین خریدیم. توی ویلا 5/0 ساعت وقت داشتیم تا 3 بعدازظهر که باید تحویل می دادیم ویلا رو . جمع و جور کردیم و زدیم بیرون من موبایل رو توی پوتینم قایم کردم. چون اگه دژبانهای شهر موبایل رو می دیدن حسابی گیر می دادن خلاصه با 2500 تومان همه اومدیم دم در خوابگاه. من موبایل خودم و علیرضا رو بردم تحویل دادم و اومدم بیرون که صداشون کردم بیان یه چیزی بخوریم نبودن خودم یه ایستک لیموئی زدم و رفتم توی پادگان از در بزرگ وارد شدم ولی دژبان سگ گیر داد که برو و از در کوچیک برگرد بیا. من هم رفتم و اومدم و دفترچه رو انداختم جلوش و ادای آدام های دلخور رو درآوردم. دژبان رفت بیرون و اون درجه داره که اونجا بود برگشت گفت آقای حیدری شما لطف کنین از همونجا که رفتید برگردید که این یارو خودش سال بوقیه یه وقت چیزی میگه که به شما برمی خوره. [حالا چرا گفت حیدری به خاطر اینکه من یه اسم دیگه توی جیب اور دست دومم پیدا کردم که توی شهر زده بودم به جای اسم خودم اسمش خلیفه حیدری بود. زدم که اگه دژبانها گیر دادن لو نرم ].

من هم برای اینکه یه وقت خلیفه و خودم لو نره فوری نکته اخلاقی اون رو قبول کردم و دویدم طرف یگان 2. ساعت 5 پست داشتم به خاطر همین دراز کشیدم که چرتی بزنم. ساعت 5:05 بود که بیدار شدم. اومدم بیرون دیدم حسام دمش گرم اومده بود به جای من که من بیدار نشم. اومدم مستقر شدم. حسام هم توضیحات لازمه رو داد ولی خودش هم پیشم موند و کلی حرف زدیم. از ویژه نامه ی جاسبی تا تحت تعقیبش. از 5 که اومدم سر پاس تا 8:45 بودم. علیرضا پیچونده بود. آخه پاس بعد از من علیرضاست. به جاش وایسادم. [کی گفته فردین مرده؟؟]

بعد رفتیم توی خوابگاه و خامه ای که مونده بود از صبحونه به جای شام خوردیم. شام خامه + نون بربری + خیار شور + خرما بود [جداً اینا رو تو زودپز هم بریزی می جوشه!!!]. راستی علت اینکه شام رو اینجوری خوردیم این بود که شام سلف امشب به اصطلاح شله قلمکار بود که افتضاحه. بعد از شام رفتیم سریال یوزارسیف رو دیدیم. قسمت سی و نهم بود. ولی خیلی کش دار و بد بود. قسمتی بود که برادراش اومدن مصر. بعد از اون هم من اومدم سر پست تا ساعت 1 پست دادم. الان ساعت 12:15 است. کارم فعلاً خاطره نوشتن و ثبت توالت رفتن بچه هاست. امروز سر پاس 3 بار تلفن داشتم. دفعه ی اول با مامان حرف زدم. دومیش با نه نه جون و سومیش با عمه خیرالنساء.

اینم شعر امشب:

من اینجا تک و تنها میز پاسم

یکایک اسما رو می نویسم

 

یکی پاس حموم یکی توالت

همه در حال چرت و خیلی ساکت

 

جماعت کلّشون در خواب نازن

توی خواب بعضیا ساز می نوازن

 

من اینجا زیر چونه دست راستم

به فکر تعطیلات عید هستم

 

از اون کله گری تو عید نوروز

برو تا شهرکرد توی اتوبوس

 

دایی محسن میاد با حال خنده

میگه سرباز موهات شماره چنده

 

دایی مصطف می گه : سرباز عقب گرد

بشین پاشو برو بعد زود برگرد

 

امیرحسین کنکوری یالغوز

می گه آشخور تو سربازی ، نکن قوز

 

همه اینها کنار ، سیزده بدر شد

داداش حامدت امسال ، بد کچل شد

 

بروبچ کمپلت اونجا پلاسن

واسه فیلم کردنم اسم می نویسن

 

دیگه قافیه داره تنگ می شه

اگه طولش بدم جفنگ می شه

 

ساعت 1 شد تمومه میز پاسم

تویه چشم هم زدن رو تخت پلاسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:54  توسط حامد ایرج پور  | 

صبح بعد از صبحونه که عدسی بود همه منتظر بودیم که دفترچه های مرخصی رو بدن. من از قبل می دونستم که قراره 8 مرخصی برم. دو سه بار امروز به خط شدیم برای رفتن به مرخصی ولی هر بار یه جورایی کنسل می شد.

اول به خط شدیم و ارشدا اومدن اسمهارو خوندن و شروع کردن به توزیع دفترچه ها ولی یه دفعه رمضانی و عبدالهی اومدن و داد و هوارو شروع کرد به فحش دادن به علم دوست (منشی فرمانده) که این علم دوست خنگ کجاست. کی گفته دفترچه ها رو بدین و داد زد سر علیرضا موچگانی و بقیه ارشدا که جمع کنین این دفترچه ها رو بیارید.

بچه ها هم که هول شده بودن فوری جمع و جور کردن دفترچه ها رو و عبدالهی دستور داد که برید توی خوابگاه و جلوی تخت هاتون بایستید.

اونجا رفتیم و همه فحش بود که به جنابان و سرکاران می دادن از انواع مختلف و درجات بالا. تو همین حال و هوا بودیم که تازه جواد فتحائی خبر آورد که گاومون زائیده 6 قلو!

 جریان از این قرار بود که چون دیروز دست جواد بریده بود و 6 تا بخیه خورده بود جواد از سر پست رفتن طفره رفته بود و این یارو علم دوست [خنگ] هم گفته بود که ایرج پور باید به جای تو وایسه سر پست یعنی مرخصی از 8 صبح پنج شنبه تا 16 جمعه می ماله و تبدیل می شد به از 5 بعدازظهر جمعه تا 8 شب جمعه. منم رفتم به کولی بازی که من دیروز قرار بود مرخصی شهری برم واسه 1 ساعت لنگ بودم و شهابی پور پی چوند. رفیقام از شهرکرد اومدن واسه دیدن من الا و بلا من وای نمی سم خلاصه پست را دادن به مصطفی. دوباره صدا زدن که صف بشید دم در باز صندوق کذایی دفترچه های مرخصی رو آوردن و دوباره قند تو دل بچه ها آب شد ولی اینبار هم سرکاری بود. عبدالهی اومد و گفت اونایی که عکس گرفتن سریع برن دفتر و قلم بردارن و بیارن صف بشن. ما رو صف کردن بردن جلوی عکاسی و بقیه رو هم فرستادن سر کلاس بازرسی. دونه دونه می رفتیم عکس می گرفتن. واسه لیست. هر نفر 2 ثانیه می نشست روی صندلی و مثلاً عکس می گرفتن. بعدش رفتم از همون عکاسی چند تا عکسی که گرفته بودیم تحویل گرفتم. مثلاً اون عکس که توی سلف با علیرضا و حسام و جواد گرفته بودیم. ولی عکس تو خوابگاه هنوز آماده نبود.

برگشتیم توی خوابگاه و بالاخره لحظه ای رویایی رسید و دفترچه ها رو دادن و سریع ساکها رو برداشتیم و زدیم بیرون دم در من رفتم و موبایلها رو از سوپر دم پادگان گرفتم و من و علیرضاسیف و حسام تا عمو خسرو و جواد سوار تاکسی شدیم و رفتیم انزلی توی انزلی در بدو ورود رفتیم از بانک تجارتش پول بگیریم. با لباس سربازی بودیم تو صف عابر بانک دو نفر بودن 1 مرد پولشو گرفت و حالا نوبت یه زنه با دخترش بود ولی تا منو دید رفتن عقب گفت شما بردارین والا نمی دونم دلیل احترام به سرباز رشید اسلام بود؟ ترحم به سرباز کچل بود؟ یا به خاطر این اوورکت لعنتی رنگ و رو رفته فکر کرد بچه گداییم. خلاصه بدون نوبت پولمونو گرفتیم رفتیم برگشتیم دیدم دژبان گیر داده به بچه ها. حسام هم مثل بچه های خوب تک تک کارهای که توی پادگان کرده بودیم رو داشت می گفت به عنوان بهونه ی کوتاه نکردن موهاش.

از رژه رفتن و پا چسبوندن و پست ندادن و قس علی هذا.

خلاصه بعد از پیچوندن دژبان با اتوبوس رفتیم خیابون پاسداران که همه ی خیابون پر بود از سوئیت و ویلا و هتل. خیلی جای قشنگی بود. در کل از انزلی خیلی خوشم اومد. 2-3 تا هتل و مهمانپذیر رو چک کردیم که قیمتها بین 10-15  و 20 بود. ولی قرار شد اون سوئیت رو که دفعه ی قبل بچه ها رفته بودن هم ببینیم و تصمیم بگیریم من و جواد اولی و دومی و سومی و چهارمی رو هم من و حسام چک کردیم. توی مهمانپذیر وحید یک ساختمون دربست بود که اونا بهش  می گفتن ویلا. با حسام رفتیم دیدیم یارو اول گفت 25 تومان شبی. ولی چونه زدیم و 22 و آخرش روی 20 تومان (هزار) برای 5 نفر و از ساعت 11 پنج شنبه تا 15 جمعه قرارداد بستیم و کارت ملی جواد و گواهینامه ی من رو گذاشتیم.

برای ناهار من و جواد رفتیم و تن ماهی شوید دار + نوشابه کوکا + خیارشور + ماست + پیاز + چپس. خریدیم و خسرو هم رفت نون خرید و ناهار دبشی روی سفره ی روزنامه ای خوردیم. بچه ها یکی یکی دوش گرفتن و در همین حین سیر دلمون آهنگ گوش دادیم. دم غروب بود که زدیم بیرون برای قدم زدن. از کنار ساحل پارک قشنگ خیابون پاسداران قدم زدیم تا بازار معروفش و از اونجا تا میدون اصلی و پل. جواد رفت تلفن بزنه و ما هم رفتیم روی پل . کشتی ها پهلو گرفته بودن. منظره ی قشنگی بود. دیدنی و جذاب. بعد برگشتیم و تلفن طولانی جواد که تموم شد رفتیم کنار دکه ی معروف جگرکی انزلی و یکی 1 سیخ جگر و دنبه توپ (به قول حسام تپل) زدیم. خیلی حال داد. بحثی هم در حین صرف شام داشتیم در مورد امام زمان و ظهور آقا . بعد از جگرکی رفتیم توی میدون میوه و میوه خریدیم و در مورد زیتون و سبزی های شمالی حرف زدیم. زیتون ریز 5000 تومان، متوسط 6500 و می گفت اگه خیلی درشت می خواهی واست جدا می کنم به کیلویی 10000 تومان بعد قدم زنون رفتیم خونه. نفری 5 تا لیمو شیرین خوردیم و من و رضا رفتیم تو اتاقی که بخاری داشت روی تخت خوابیدیم و بچه ها هم روی زمین. راستی قبل از خواب نامزد جواد تل زد روی گوشی من و جواد بیچاره هم تا اونوقت که من خوابیدم نیم ساعتی بود که داشت باهاش می حرفید.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:49  توسط حامد ایرج پور  | 

صبح بعد از صبحونه به صف رفتیم میدون صبحگاه و بعد از تمرین نظر به راست و چپ رو تمرین کردیم و با طبل رژه رفتیم . با حال بود. امروز رمضانی کثیف حسابی گروهان 1 رو بش پا + شنا داد تا دهنشون رسماً صاف بشه.

بعد اومدیم و رفتیم تو نمازخونه تا کلاس تشکیل بشه ولی همچنین که جاگیر شدیم دوباره گفتن برید آسایشگاه و تا 11 بیرون نیایید و برای اولین بار گفتن می تونید رو تخت روی طبقه پایینیش   بشینید. خوب حال کردیم. آخه تا قبل از این مجبور بودیم روی موزاییکها روی زمین بشینیم.   بعدازظهر که رفتیم ناهار (چلو مرغ و سوپ) بعدش رفتیم مسجد، کلاس بود در مورد حفاظت اطلاعات. بعد هم فیلم در مورد تخلیه اطلاعاتی بوسیله ی تلفن گذاشتن.

حالا هم همه جمعیم توی خوابگاه. راستی امروز صبح جواد پاش گیرد کرد تو میله ی روی چاه توالت و خورد زمین و لیوان شیشه ای تو دستش شکست و کف دستش پاره پاره شد. کف دستش 6 تا بخیه خورده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:49  توسط حامد ایرج پور  | 

امروز سه شنبه است 12 تا 2 پاس داشتم. تازه خوابم برده بود که بیداری شد. مثل هر روز رفتیم صبحونه و پنیر و تخم مرغ رو خوردیم و برگشتیم با حسام و جواد رفتیم نماز. بعد از نظافت بچه ها رو صف کردن و رژه رفتیم و حدود 8:30 بود که رفتیم برای کلاس. اولیش عقیدتی بود. با اون سرابی دری وری گو. نصف کلاس صرف زدن یه کارتن به جای شیشه ی پنجره شد . بعدش من رفتم و عکسهای کنار ساحل (اولین عکس) رو از عقیدتی گرفتم آوردم بین بچه ها پخش کردم.

دوباره رفتیم کلاس. این بار ارشد کلاس سوژه خنده ی بچه ها شد. از همه بیشتر هم میثم طوفانی (بچه شمال) و عیوضی که ارشد کلاس Auzi می خوندش فیلمش می کنن.

 ساعت دوم اخلاق داشتیم که در مورد قرار دادی بودن صفات صحبت کرد. خوب حرف می زد. بعد توی زمان استراحت من رفتم و بالاخره حاج آقا محمدی مسئول عقیدتی سیاسی رو پیدا کردم و در مورد همکاری در مورد فتوشاپ باهاش حرف زدم که گفت اگه بخواهی 3-4 روز مرخصی بهت می دیم که بری و یه بنری چیزی به حساب خودت درست کنی بیاری ما هم گفتیم: بابا خر ما از کره گی دم نداشت نخواستیم اصلاً.

علیرضا امروز رفته رشت بیمارستان برای بیماریش.بعد از اینکه با حاج آقا یه چای خوردیم رفتم سر کلاس بچه ها گفتن ارشد کلاس (همون ارشد معروف علیپور) یه سوتی جدید داده اسم خودشو2-3 بار خونده و دنبالش تو کلاس می گشته ...! اسم من رو هم از روی دفتر کلاسی برای نظافت نوشته بود. از روی اسمی که خودم نوشته بودم اسم منو نوشته بود ایرج احمدپور ...!

کلاس نوبت سوم هم مثل هفته پیش تشکیل نشد. رفتیم نماز و ناهار که چلو ماهی با ترشی و نارنگی بود. ناهار خوبی بود.

راستی قبل ناهار درست صف نشده بودیم که همتی اومد و همه رو دستور شنا داد . ولی من راهش رو پیدا کرده بودم، وقتی می گفت پایین من دراز به دراز می خوابیدم روی زمین . شانسمون گفت،یه جناب اومد و گیر داد به همتی که چرا قبل از ناهار به بچه ها شنا می دی؟ آزادشود کن.

بعد ناهار به صف شدیم و رفتیم میدون صبحگاه و بهمون شعار دویدن رو یاد دادن:« 10،9،8،7،6،5،4،3،2،1 – الله اکبر – الله اکبر- پاینده رهبر رهبر رهبر- نیروی دریایی- ایمان ، انظباط،آموزش – گردان سوم – گورهان دوم – شیره ، شیره ، شـــــــــیره...»

بعدشم به ترتیبمون کردن و دسته دسته.

من افتادم دسته ی دوم، صف دوم،از چپ نفر اول.

بعد اومدیم خوابگاه و من رفتم دنبال مرخصی ساعتی. شهابی به منشی ها گفت که برام یه مرخصی یه ساعتی بنویسن. میخواستم برم از عابربانک پول بگیرم. ولی نامرد پیچوند و امضا نکرده رفت!!

ولی واسه پنج شنبه 8 صبح تا جمعه 4 بعد از ظهر مرخصی بهم خورده ، بعدش هم 8 ساعت میزپاسم.

امشب همه جا حرف مرخصی پنجشنبه جمعه بود.

همه خوابگاه رفتن طبقه بالا سریال جومونگ رو ببینن.

من و علیرضا موچگانی هم کلی حرف زدیم. از زن گرفتنش ، اولی و دومی کلی حرف زد.

بچه ها که اومدن رفتیم مسواک زدیم و ساعت 10 بود که خاموشی زدن خوابیدیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:46  توسط حامد ایرج پور  | 

امروز هم صبح شد بعد از صبحانه که شیر و عسل و کره بود اومدیم خوابگاه با حسام و جواد رفتیم نمازخانه نماز خوندیم و من یه کوچولو قرآن خوندم بعد هم یه چرت کوچیک بعد اومدیم خط شدیم رفتیم میدون صبحگاه و عبدالهی احترام گذاشتن و برود دوباره تمرین داد.

یکی یکی احترام رو می رفتن و او تأیید یا رد می کرد اونایی که تأیید می شدن می نشستن و بقیه باید دور میدون صبحگاه رو می دویدن. بیچاره بابک شیخ زادگان یه دور قرار شد دور میدون رو بدوه. یه دور رو اولش رو دوید ولی چون وسطاش راه رفته بود یا وایساده بود دوباره بش گفت بدو ولی طرف خیلی دودره باز بود دوباره راه می رفت به جای دویدن. بعدش بارون نم نم گرفت. دستور دادن صف وایسیم واسه سازمان دادن (از روی قد) من نفر سوم صف توی ستون سوم شدم (جلو). بعد اومدیم و بعد از دویدن قرار شد بدو بایست یادمون بده گروهبان عبدالهی وایساد جلوی گروه و دستور بدو بایست داد من از2-3 نفر رد کردم و با تمام سرعت یه هو به ضرب شونه خوردم به گروهبان عبدالهی که وسط راه بود و دستور بدو بایست میداد. وای ...

نزدیک بود پرت بشه. بعد دویدم توی صف اومد زد رو شونم گفت: یه بار همچین بزنم بهت که بترکی (با اخم ولی به شوخی). رفتیم کلاس و شهابی اومد یه نیمچه جزوه در مورد نظام گفت بعد رفتیم مسجد و امیر آزاد اومد و حرف زد و کلی برو بچه های دانشجو رو تحویل گرفت. بعد هم به صف رفتیم برای ناهار که چلو مرغ بود بعد از ظهر عبدالهی چندتایی بهمون بشین پاشو داد و بعد اومدیم توی خوابگاه . من رفتم و برای دومین بار تلفن زدم خونه.

راستی یادم رفت بگم امشب پاس دوم خوابگاهم،بچه ها میگن بدترینشم همینه.12 تا 2 شب . الان هم 12:45 یعنی حدود 45 دقیقه است که بیدارم.اینارو هم توی تاریکی دارم می نویسم.دیشب برای اینکه پاس بودم زودتر خوابیدم.حدود 7:30  و 11:45 بود که با خرخر بنفش این تخت دومی بعد خودم سمت راست بیدار شدم.(راستی اگه بد خطه شرمنده تو تاریکی می نویسم).

بیدار  که شدم واسه پاس رفتم دست به آب و برگشتم وبه پاس قبل خودم گفتم بره بخوابه. اومدم باهاش دست بدم که لباسم خورد به این گلدون کذایی وسط آسایشگاه و گلدون با یه صدای وحشتناک شروع کرد به چرخیدن و می خواست بیفته که به زور گرفتمش. همه بیدار شدن ولی حال نکردن بلند بش.

[همین الان یه صدای قشنگ فضای اتاق رو مزین کرد...]

چند دقیقه ای از نگهبانی نگذشته بود که احتیاج به اجابت مزاج امانمان را برید، لاجرم جُل مسئولیت را به امان خدا از روی دوشمان به زمین نهاده، در گشوده، پای برون نهاده ، و برای دقایقی صیقه ی جیم را زیر لب زمزمه کنان راه دار الخلاء را پیش گرفتیم و پیچاندن پاسبخش را خاطر ، لبخند ملیحی مسئول میز پاس را میهمان نمودیم ، و فی الحال چون لطایف الحیلی رفته و چون برق مراجعت نمودیم ، چنان که جل مسئولیت همچنان گرمای ماضی را دارا بود.

چون مراجعت حاصل شد ، با تفکر بسیار و در پی چاره جویی « فی الاشتغال الذهن و لا یدرکُ البُعد الزمان فی الباس(پاس)»دفتر خاطرات را از کمد برگزیده و آن را به زیور طبع آراستیم. باشد که این چند خط چراغ هدایتی باشد فراروی جوانان این مرز و بوم...!

چه خط ها نوشتم در این شام تار

در این نیمه شبهای بی قیل و قال

در این لحظه های نگهبانیم

در این پاسهای شب هنگامی ام

در اینجا که خواب از سرم رفته است

دلم کوله بار سفر بسته است

از این پادگان شمالین بلاد

حسنرود زیبا ، حسنرود شاد

از این سیف زاده ، حسام و جواد

علی موچگانی،سیامک ، عماد

از آن رستمی بچه ی هفشجان

برو تا به تهران ، عمو خسرو جان

و آن بچه ی یه کمی اهل حال

مهدی حیدری ، بچه ی چارمحال

ساعت 2 شد و ته کشید پاس من

جواد جون بُدو پاس بده جای من

13/12/87 ساعت 2 صبح انتهای پاس خوابگاه
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:30  توسط حامد ایرج پور  |